اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «دورهمی اهالی رسانه استان در نیکشهر از نگاه رازگو بلوچ» هستید، در ادامه این مطلب تازهترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
دورهمی اهالی رسانه استان در نیکشهر از نگاه رازگو بلوچ
این سومین باری بود که در دورهمیهای نیکشهر شرکت می کردم. با احتساب دوبار جلسه مشابه در ایرانشهر این پنجمین باری بود که وب نویسان و فعالان رسانهای استان فرصت دیدارعمومی با هم را پیدا میکردند. اساسا جای تعجب اینجا است که بجز نیکشهر و ایرانشهر در هیچ جای استان و حتی در چابهار و زاهدان مدعی ثروت و سراوان مدعی علم چنین ظرفیتی به فعل در نیامده است. تا آنجا که به ظرف برگردد همه چیز به همت دوستان نیکشهری عالی و حتی فراتر از دفعات پیشین بود. اما در باره مظروف، قدری جای بحث هست که البته به خود ما اهالی قلم بلوچ یا هم استانیهای همدردمان برمیگردد و نه به دست اندرکاران برگزاری که صرفا مسئول بی مزد و مواجب مدیریت و پشتیبانی و هماهنگی و اسپانسرینگ (ظرف) بودهاند و با شکوه تمام هم از پس از آن برآمدهاند.
ضمن یک دست مریزاد از ته دل به آقای محمد بلوچزهی و همه دوستان پشت صحنه و جلوی صحنه برگزاری، اینبار میخواهم کمی از کاستیهای محتوا و مظروف بگویم. نمیدانم چرا، ولی اگر صریح و بیرحمانه بگویم، کلیشه و تکرار و شعار و نان به هم قرض دادنهای به جا و بیجا و یا تا حدی نمایش (اگر نگوئیم خودنمایی) و در یک کلام کمی تنزل (اگر نگوئیم ابتذال) نسبت به سالهای پیش حس کردم در مقایسه با دردمندی و دغدغههایی عمیق که بوده یا باید باشد. کسی مجادله نکند. دلیلی برای این حسم ندارم. طبعا حسم شخصی و طرحش هم بیجا است. ولی گفتنش را بهتر از نگفتن دیدم. مسلما کسی این اظهارات را حمل بر ناراحتی شخصی نمیکند؛ چرا که بنده با محبتی که دوستان داشتند اولین کسی بودم که فراخوانده شدم برای تقدیر شدن. ولی وای به روزی که هدف این تجلیل شدنها و جلوی صحنه درخشیدنها باشد. وای به روزی که اهل قلم بلوچ با کوهی از دردمندیهای ناگفته و فریادهای سرنداده در بند چهار تقدیر ملی و محلی باشد.
قرار این نبود. هدف این نبود. میدانم دوستانی خواهند رنجید از این رازگویی بیهنگام. اعتماد "فوق بنفس" در ترکیب لب و لوچه دختر با اسم بلوچستان هم شاید فرم پرکششی ایجاد کند(ترکیب جاذبه اروتیسم با شوق قوم پرستی) و خواندنش در جمع بانوان را هم هیچ ایرادی نیست.. ولی وای به روزی که نهایت هدف همین باشد. تشریح ابعاد پروژه بیست سال پیش تولید یک نشریه داخلی به عنوان سنگین ترین دستاورد مسئول ارشاد فلان شهرستان را هیچ ایرادی نیست. ولی وای به روزی که نهایت هنر ما همین باشد. معطل کردن جمع با آن تنگای وقت از پشت تریبون برای جستجو و حضور و غیاب فلان دوست همکار خاص برای ابراز دلتنگی را هیچ ایرادی نیست. ولی وای به روزی که نهایت هدف همین صمیمتهای روزمره و صنفی باشد. لفاظیهای ابتدایی رشته روزنامه نگاری را هیچ ایرادی نیست. ولی به روزی که لفظ بر دغدغه بچربد. تشویق فلهای را هیچ ایرادی نیست و چه بسا برای انگیزه دادن مفید و لازم هم هست، ولی وای به روزی که دام نمرههای کیلویی که در دانشگاهها میبخشیم دامان ادب و هنر و اندیشه را هم گرفته باشد.
در پایان دو نکته فرعی هم قابل ذکر است. یکی دشت ماتم زده قسمت خانمها که آدم را یاد ظهر عاشورا میانداخت و خیمهگاه یاران امام حسین، و برخلاف چیزی بودکه آقای محمد صدیق دهقان مجری صدا کلفت و گردن کلفت مجلس در ابتدای برنامه گفتند. ایشان گفتند خانم ها دارند سنگر به سنگر سمت های مدیریتی را فتح می کنند و چه بسا چند سال بعد با پدیده انقراض نسل مدیران مرد در نیکشهر مواجه شویم (نقل به مضمون است و تعابیر از خودم است). دیگری نقالی دخترکی که با لهجه فوق العاده جذاب نیکشهری غلیظ ( پرسجو کردم گفتند لهجه روستاهای حوالی نیکشهر است و نه خود شهر که لهجه اهالی از سس هزار جزیزه یا سالاد چهل میوه متنوعتر است). متاسفانه با وجود آن لهجه فوق العاده زیبا و غلیظ و حرفهای کلماتش خیلی بلوچی نبود (عقاب و نه شکاریگ، قصر و نه کلات و...). کاش آن کت زیبای لهجه محلی با کلمات بلوچی اصیل ست شده بود.
اکبر رئیسی - رازگو بلوچ 18/5/95
برچسب:
نویسنده: سینا قاسمیپور