خرید بک لینک

شاری، شهداد،مهنازقسمت 2

در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «شاری، شهداد،مهناز – قسمت 2» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

شاری، شهداد،مهناز – قسمت 2

اکبر رئیسی –رازگو بلوچ

دهل و دوچاپی[1] خوابید. سرنا و هلهله خوابید. آتش چادرها هم یک به یک خاموش شد. آنان که از سرشب تا بامداد می‌زدند و می‌کوبیدند هریک گوشه‌ای روی تکه حصیری چیزی افتادند. حالا عروس و داماد در حجله تنها بودند. ننها و در سکوت. آن بیرون هیاهو خوابیده بود؛ ولی برای آن‌دو تازه آغاز غوغا بود. شاری در پناه نور اندک ماهتاب که از درز و سنبه‌های چادر به درون می‌تراوید یک بار دیگر شهداد را ورانداز کرد. جوانی قد بلند و چهارشانه، با سبیل‌هایی نودمیده که نوک‌شان کمی به بالا چرخیده بود.آیا این سینه پهن و پشمالو جان‌پناه وتکیه‌گاه او  برای بقیه زندگی خواهد بود؟

هیاهو که خوابید تازه آغاز زوزه شغال‌ها بود که بوکشان پی استخوان و بقایای پلوی عروسی می‌گشتند. زوزه شغال نیمه شب‌ها همیشه بود، ولی امشب برای شاری خوفناکی عجیبی داشت. کنار او اکنون کسی خوابیده بود که از نفسش بوی خون می‌آمد و تا همین دیروز اهل قبیله نفرینش می‌کردند. حالا چه به هم بگویند؟ از کجا بیاغازند؟عطر زباد و عنبر و مهلب گیسوان نوعروس فضای خیمه را مهرآگین و  داماد را آماده یک مستی جانانه کرده بود. ولی دقایق می‌گذشت و هر دو هيچ نمي‌گفتند. خودداري جوان نجیب‌زاده كوهستان و آرزم دختران دشت. شهداد که البته راحت‌تر بودو لبخندپرشعف از لبانشنمي‌پريد. ولی او هم ابتکار عمل را گم کرده بود و لام تا کام چیزی نمی‌گفت و حرکتی نمی‌کرد. تا آن‌که سر چرخاند و خیمه را ورانداز کرد و گفت:

«قسمت شود یک باجگیر[2] برايت برپا می‌کنم. یک سیاه‌گدام عریض و طویل هم کنارش. دورتادورش بالش و پولک و آویز. دادهام از كرك بزهاي سِندی برايم ببافندش.»

شاري جوابي نداد. يعني جوابي نداشت. هنوز گوش‌هايش پر بود از آخرين ضجه‌اي كه پسرعموي نيم جانش زد. مي‌گفتند دشنه همين شهداد بوده که کار را تمام کرده. حالا اگرچه انتقام پسرعمو را خود پدر همین شاری ستانده بود ولی پسرعمو با صدتا انتقام دیگر برنمی‌گشت.

شهداد باز خاموش ماند. هر دو  ناخواسته به نقطه‌ای از سقف خيمه چشم دوختند كه ستون مياني‌اش بالا داده بود.شهداد جرئت نداشت دست پيش آورد و گيسوان نوعروسش را نرم نرمك نوازش كند.  واضح بود که شاري کاملا در حس و حال ديگری به سر می‌برد.  بايد منتظر مي ماند تاراهي بهتر براي ارتباط پیدا کند. هنوز تا سربرزدن سپیده فرصت بود.

عوعوي سگها زوزه شغال‌ها را كم‌كم به اغما برد. فقط مانده بود سوسه زنجره‌ها که هنوز با شدت هرچه تمام‌تر از لاي علف‌هاي بيابان مي‌خواندند. شهداد هر چه بود هنوز غريبه‌ای در جمع قبيله دشمن بود و همان بهتر كه ابتكار را به نو عروس ميزبانش مي سپرد.ولي گويا او هم ترجيح مي داد دل به چرچر رنجره ها سپرده و به دورها بينديشد. به ايامي كه با شيطنت‌هاي پسرعمو خوش بود. گاهی ملخی را می‌گرفت و بی‌خبر پشت گردنش می‌انداخت و او جیغ می‌زد. ظهر موقع آب دادن گوسفندان که می‌شد می‌رفتند آبگیر بزرگ پائین دست. پسرعموی شیطانش علف نخل مردابی را می‌کند و در برکه فرو می‌کرد. قورباغه‌ها شرپ شرپ از هر طرف سمتش هجوم می‌آوردند. یکی از بخت برگشته‌های‌شان آن را زودتر از همه می‌بلعید و او فورا مثل ماهی می‌کشیدشش بالا، و هر دو قاه قاه به دست و پا زدن‌های قورباغه ‌بیچاره درهوا می‌خندیدند.هنوز زنگ سوتکی که از نیزار همان همان آبگیربرایش ساخته بود توی گوشش بود، و دعوا و داد و بیدادی که سر یاد نگرفتن  نواختنش با او می‌کرد. حالا اگر زنده بود طبق قول و قرار قبیله او بود که به جای این غریبه خونی، به عنوان شوهر کنارش می‌خوابید و می‌شد انگشت لای موهای هم فرو کنند و تا سرحد مرگ همدیگر را قلقلک بدهند و آنقدر بخندند که نفس‌شان بند بیاید.پسرعمو فقط به چشم او خوب و شیرین نبود؛ خوش خلق و کاربلد کل قبیله بود. ستون خیمه بپا می‌کرد، نعل اسب می‌زد، و زه کمان می‌بست.با آن لب‌ همیشه خندان و نگاه چالاکانه‌اش برای همه دوست داشتنی بود.

هوا گرم بود. شهداد روانداز بسترش را كمي این و آن‌‌سو سراند. سپس نيم خيز شد. شاري بي اختيار نيم نگاهش به او متمايل شد ولی فورا چشم سمت دیگری چرخاند. صدای شهداد بلند شد:

«مشك آبي اين نزديكي‌ها پيدا مي شود؟ تشنه‌ام شده.»

اين يك بهانه براي آغاز گفتگو بود يا واقعا از سر تشنگي؟ شاري اين را نمی‌دانست، ولي بي آن که چیزی بگوید برجهيد و روسري بر سر انداخت و بيرون رفت. شهداد بي اختيار لبخند زد؛ و با خیال راحت از این که شاري دیگر پشت به او است و چیزی نمی‌بیند لبخندش را گشاده و گشاده‌تر کرد.

كناره خيمه كنار رفت. نوري کم رمق بدرون خزيد. شاری بیرون زد. پشت به ماه‌تاب فقط يك سياهه به نظر می‌آمد، با تن و گيسواني كه مَهنا[3]ی بلند و قرمزش مي پوشاند.  و دقایقی بعد برگشت. نزديك‌تر كه آمد برق پولک‌های لباسش در همان تاري خود را نماياند و نگاه شهداد را به خود كشاند. شاري این بار نمی توانستنگاه خيره شهداد را ناديده انگارد. می‌دانست شویش منتظر حرفي لبخندي چيزي است. وليترجيح داد تاس آب را كنار دستش نهاده و بی‌تفاوت روی بستر بخزد.كمي بعدتر ناخودآگاه از سر كنجكاوي سر سمت او سر چرخاند و نیم‌چشمی تماشا کرد که چطور  كاسه آب را سر می‌‌كشد.  سپس چرخید و دمر خوابید و بعض آلود با خود نجوا كرد:

چشم‌هايش چه گستاخانه است. سبيل‌هايش توي تاس آب مي‌رود. عرق تنش آزارم مي دهد. خنده هايش از تمسخر است. تمسخر به غيرت قبيله‌ام. کاش مشاطه روبنده را از من نمی گشود و حسرت دیدن رخساره‌ام را هم به دلش می‌کاشتم.ولی باشد؛ زورم به پدر اگر نرسيد به اين غريبه قاتل كه می‌رسد. آنقدر زجرش می‌دهم که از این وصلت پشیمان شود.مهرش را هم نمی‌خواهم. آنقدر بيمحلي مي‌كنم كه حاضر شود طلاقم دهد.

خشخشی از بستر برخاست. او برخود لرزید و وهم و خیال از سرش پرید. آیا وقتش رسیده بود؟ به هر حال این که کنارش خوابیده دیگر صاحب رسمی تن‌اش بود و هر آن می‌توانست بی اذن او به او دست درازی کند. می‌دانست غریزه مردانه چقدر تند و تیز است و نیندیشیدن به گرمای تن نوعروسی جوان که کنارشان خوابیده برای‌شان ناممکن.دیر یا زود در لحظه‌ای از این شب تار این اتفاق رخ می‌داد و چه بسا او غافلگیر می شد. مانده بود اگر او چنین کرد چه باید کند؟بی اختیار قوس تن‌اش را به سمت بیرونی بستر متمایل کرد.

خش‌خش متوقف شد. شوی‌اش فقط کمی روی بستر غلتیده بود. خیالش راحت شد.دیگر تا پایان شب جز یکی دو خش‌خش دیگر اتفاقی رخ نداد.

فردای همان روز تصمیم شهداد همه را غافلگیر کرد:

«به قبیله‌ام بر می‌گردم. همین امروز. همراه نوعروس.»

و معطل هم نکرد. فورا یکی از همراهانش را پیش‌تر فرستاد که اهل قبیله‌اش را مطلع کند تا آماده استقبال و پذیرایی از او و نوعروس باشند. باور کردنی نبود، رسم بود داماد چند روز حتی گاه تا چند ماهی در منزل پدر زن بماند. شایعات بالا گرفت. هر کسی چیزی می‌‌گفت:

- بس که نوعروس دلش را برده، می‌خواهد هر چه زودتر ببردش منزل و ناز و نعمتش را به پایش بریزد.

- ساده نباشید، این یعنی که دشمنی ما هنوز پابرجا است و یک روز هم نمی‌خواهم بین‌تان بمانم.

- دشمنی کجاست؟ لبخند را نمی‌بینید از لبانش دور نمی‌شود؟ اثر جادوی دختر قبیله‌مان است دیگر.

- چقدر ساده‌اید شما. پس خبرندارید، عروس صبح به سرشویی[4]نرفته، شک نکنید چیزی بین‌شان هست.

اکبر رئیسی

[1]-نوعی رقص محلی شبیه چوب بازی

[2]- خانه‌های خشتی بلند و  دارای روزنه باد (بادگیر)

[3]روسری مخصوص عروس

[4]- حمام کردن زن

برچسب: نویسنده: سینا قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 12:24

صفحه بندی