خرید بک لینک

مطلب شماره 1

زمان شاه شده، یا داریم فیلمفارسی میبینیم؟
خواستیم از کردها و داعش و انفجار وحشتناک امروز بنویسیم که مطلب فیسبوکی خانم نرگس براهویی روزنامه نگار کمی منحرفمان کرد سر به سر بعضی آدم گندهها بگذاریم. آنهم با ان موضوع کمی تا قسمتی 18+. همه این موضوعات تقریبا مشاهدات 24 ساعت اخیر هستند:
1- خانمی بنام شهرزاد قلی خانی که معلوم نیست چطور و از کجا یکدفعه شد مسئول بازرسی صدا و سیما، حالا عکسی با رئیسش سرفراز مدیر صدا و سیمای سابق منتشر کرده بود آنهم حین تفرج از طبیعت کشور عمان (طوری... که دلها را مسقیما می برد سمت شعر مشکتی مهروک خودمان).
2- خانمی بنام مهناز آرمین که معلوم نیست چطور و از کجا یکدفعه شد طراح لباسهای ورزشکاران المپیک، عکسی که از طرحهای جنجالی لباس های المپیک منتشر کرد که پا به پایش جناب کفاشیان با عشوه و لبخند حضوری تمام دارد.
3- عکسی که از خانم جذاب سلبریتی پاکستانی (قندیل بلوچ) با یکی از مفتی اعظمهای بزرگ گرفته و حتی با طنازی تمام کلاه برهای مفتی اعظم را برداشته و سرش خودش گذاشته و با لبی غنچهای سلفی میگیرد. البته گویا این روحانی بزرگ و سرشناس بعد از لو رفتن ماجرا توسط دختر فموده اند این دختر را فقط به قصد ارشاد فراخوانده اند! ولی گویا قرار بوده این ارشاد با اندکی ریلکیشن هم قاطی باشد. خب چه ایرادی دارد؟ دختر فاش کرده که مفتی صاحب مستقمیا رفته سر وقت اصل مطلب و از آن جور پیشنهادها هم کرده و حتی روزهاش را بعنوان پیش مقدمه کار شکسته. بماند که بیچاره دختر به خاطر همین افشاگری بود یا هر چیز دیگر، سرش را همین چند روز پیش به باد داد.
4- ویدوی یک روحانی خیلی گنده (هم از لحاظ هیکل و ظاهر و هم جایگاه) که وکیل مجلس افغانستان هم هست و یک خانم جوان خبرنگار که سعی دارد نظر او را نسبت به حقوق و مطالبات زنان کمی مساعدتر کند و شکایاتی هم از بعضی برخوردهای زن ستیزانه دارد که مولوی صاحب یکدفعه اخم می کند و یک تیکه جنسی تهدید آمیز غیرقابل نوشتن همان جلوی دوربین به او میگوید! جالب است که بعدا که مستیاش خوابیده و عقل و هوشش برجا آمده به جای عذرخواهی با پررویی تمام اصل مصاحه ضبط شده با کیفیت کاملا واضح را حاشا می کند!
5- روزنامهای که مثلا برای ارزشها جیغ بنفش میزند آمده عکس کلی هنرمند زن هموطنش را کنار هم چیده و سطشان خیلی درشت تیتر زده: «دیوث!»
نمی دانم واقعا چه نتیجهای بگیرم که حق مطلب ادا شود. رابطه مردم ربطی به ما یکی ندارد. و بدترین کار هم قضاوت کردن مردم و تجسس در احوال خصوصی شان است. ولی آنجور جا نماز آب کشیدن و مقدس مابی و بگیر و ببند با این لایف استایل کمی جور در نمی آید.

مطلب شماره 2

خدا را شکر! فکر کنم معالجه شدم رفت.
امروز حالم خوب است. نه که خوب باشد. اتفاقا توی اوج سینوزیت و سرماخوردگی بعد از سفر تابستانی هستم. ولی در کمال تعجب حس کردم خیلی ریلکسم و حساسیت مزخرفم نسبت به اخبار ترور را از دست دادهام. وگرنه اوضاع آنقدر خراب بود که قرار بود حتی بخاطرش بروم دکتر. نرفتم فقط چون گفتند متخصشش هنوز فارغ التحصیل نشده. یعنی رشتهاش تاسیس نشده. آخر روزی نبود این چند ساله که خبر از کشتار و ترور و آدم سوزی توی قفس و امثالهم نباشد. و هر روزمان هم زهرمار میشد.... ولی امروز شکر خدا دیروز اوضاع آنقدر قاتی پاتی شد توی دنیای خبرهای ترور که مغزم هنگ کرد و دکمه اجکت را زد و خودش را خلاص کرد: تازه داشتم با قندیل سلبریتی بلوچ آشنا میشدم آن هم بعد از قتلش توسط برادر در مولتان پاکستان که جنجال جوان هفت تیر کش ایرانی توی المان برپا شد. همان شب باز جایی خواندم که باز یک با تبر افتاده جان مسافران فلان شهر اروپایی. هنوز درست حلاجی نکرده بودم که خبر آمد تجمع هزارهای ها توی افغانستان رفت هوا! بماند که همین دور پیشش طرف با کامیون رفته بود تو ملاج مردم مشغول جشن توی فرانسه. بماند که اردوغان بیچاره با آن معرکهاش رفت ته جدول. بابا دو گرم مغز آدمیزاد است با چهار بند مویرگ قد کرک مورچه، سرور ناسا و میکروسافت نیست که با لولههای هشت اینچی خنک میشود.

مطلب شماره 3

در تمام تاریخ هفت هزار ساله بشر، دنیا تا به این اندازه "فیلم" نبوده است!
این است آخرین احساسی که نسبت به دور و بر دارم. هرجایش انگشت بگذاری، شده یک نمایش و بس.
نه خیر کاری با فیلم اخیر کودتای اردوغان (یا مثلا کودتا علیه اردوغان) ندارم. آن بابا با وجود آن مهارت خارق العاده حالا حالاها باید مشق سیاه بازی کند نزد اساتید مسلم و صاحب نام این فن. به لیست امید و فیلم اعتدالیهای اخیر مجلس و امثالهم هم کاری ندارم. آن که نتیجهاش دور از انتظار نبود. به دغدغه های فیلمکی آن بابای گنده... رفیق فابریک احمدینژاد هم کار ندارم که گردنش اندازه کمر سه تا مثل من بود و پلاکارد دست گرفته توی سفر کرمانشاه روحانی که "نان نداریم بخوریم، برجام پیشکش"، و رندی کامنت داده بود بیا منو هم بخور! حتی کاری به آن انتحاری اسیر شده عراق هم ندارم که چاشنیاش از سر بدشناسی نترکیده بود و با عصبانیت فریاد میزد نامردید اگر مرا قبل از ساعت دو نکشید و البته قبل از کشتن یک قاشق ندهید دستم ، چون قرار ضیافت ناهار دستجمعی با پیغمبر دارم. (بماند که فیلمش را لابد بدخواهان درآورده بودند ولی از این جماعت چنین حرکاتی بعید هم نبوده). در یک کلام به این فیلمهای سطح اکران عمومی ملی و بین المللی کاری ندارم برمیگردم به زندگی ساده و جمع و جور خودمان: نگاه که می کنم می بینم جلسه اداری میگریم، نمایش. دانشگاه درس میدهیم: نمایش. سفر میرویم: برای نمایش. اثاثیه منزل میخریم برای نمایش. لباس میخریم: نمایش.. وسیله تردد میخریم: نمایش. دکترا میگیریم: فقط و فقط تردید نکنید برای نمایش. حتی کار فکری میکنیم و مثلا رمان می نویسیم معلوم میشود دنیای نشر هم فقط دنبال یک چیز است است : نمایش. چه میخواهد نمایش مقدس مابی و حزبالهی بازی باشد، و یا عشقولانههای بازاری، یا نمایش پز روشنفکری و کلماتی چون شانزه لیزه و نسکافه و سیگار و رب دشامبر و خاک باران خورده و طعم گس و ... و در نتیجه عزیزی چون دکتر محمود زند مقدم در سن هشتاد نود سالگی و نوشتن شش جلد "حکایت بلوچ" داد در دهد که حتی یک ناشر در این کشور درندشت پیدا نشده که برای جلد آخر این مجموعه سرمایهگذاری کند. چون نمایش درههای 50 سال پیش بلوچستان دیگر نه پز روشنفکری است، نه ندای انقلابی و نه تویش خبری از عشقولانههای دختر دبیرستانیهای بالای شهری است.
اکبر رئیسی
رازگو بلوچ

برچسب: نویسنده: سینا قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 15:27

صفحه بندی